علي الجلابي الهجويري الغزنوي
44
كشف المحجوب ( فارسى )
اين آن بود كى سرّ را از مخالفت حقّ نكاه دارد از آنچ دوستى موافقت بود و موافقت ضدّ مخالفت باشد و دوست را اندر همه عالم بجز حفظ فرمان دوست نباشد و چون مراد يكى باشد مخالفت از كجا صورت كيرد ، و محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب رض كويد التصوّف خلق من زاد عليك فى الخلق زاد عليك فى التصوّف تصوّف نيكوخوئى باشد هر كه نيكوخوتر وى صوفىتر و خوى نيكو بر دو كونه باشد يكى با خلق و ديكر با حقّ نيكوخوئى با حقّ رضا باشد بقضاء وى و نيكوخوئى با خلق حمل ثقل صحبت ايشان براى حقّ و اين هر دو خود بطالب آن باز كردد و حقّ را تعالى صفت استغناست از رضاء طالب و سخط طالب و اين هر دو صفت اندر نظارهء وحدانيّت وى بستست ، مرتعش رح كويد الصوفىّ لا يسبق همّته خطوته البتّة صوفى آن بود كى انديشهء وى با قدم وى برابر بود * البتّه اى جمله حاضر بود دل آنجا كه تن و تن آنجا كه دل قول آنجا كه قدم و قدم آنجا كه قول و اين نشان حضورى بود بىغيبت بر خلاف آنك كويند از خود غايب بحقّ حاضر لا بل كى بحقّ حاضر و به خود حاضر و اين عبارت از جمع الجمع باشد از آنچ تا رويت نبود به خود غيبت نبود از خود و چون رويت برخاست حضورى بىغيبتست و تعلّق اين تعيّن بقول شبلى است رح الصوفيّ لا يرى فى الدارين مع اللّه غير اللّه صوفى آن بود كه اندر دو جهان هيچ چيز نبيند بجز خداى عزّ و جلّ و در جمله هستى بنده غير بود و چون غير نبيند خود را نبيند و از خود به كلّيّت فارغ شود اندر حال نفى و اثبات خود ، جنيد